در تن رو سایت های خبری - علمی - فن آوری و ... را سریع مرور کنید

چگونه بیابیم آنی را که به نفع ماست؟ یادداشتی از محمود معظمی


چند سال پیش در یکی از شبکه‌های کانادا، مصاحبه‌ای را با رئیس CIA، در زمان آقای کلینتون، ترتیب داده بودند. من برحسب اتفاق این برنامه را تماشا کردم. ایشان گفتند که وقتی آقای کلینتون از من مشورت می‌‌خواست، به ایشان گفتم بزرگ‌ترین خطری که بشریت را تهدید می‌‌کند، بیماری ایدز است. او برای اثبات درستی حرفش، گفت که در یکی از کشورهای آفریقایی، ۳۰ درصد سربازانش ایدز دارند. یعنی چه؟ این کشور که ارتشی ندارد. ارتشش هر روز دارد ضعیف‌تر و لاغرتر می‌‌شود، به همین سادگی… نیروی جوان از بین می‌‌رود… لزومی ندارد مردم شهر یا کشوری که ایدز می‌‌گیرند، بدکاره باشند؛ کافی است یک نفر خطایی کند، جایی مبتلا شود، از طریق سرنگ، آمیزش یا طرقی که می‌تواند پیش بیاید. حتی پلیس‌ها در آمریکا و اروپا دستکش دارند؛ اگر با کسی درگیر شوند، ممکن است ایدز از طریق آن فرد به آنها منتقل شود. چیزی است که به سرعت پخش می‌‌شود و تا شش ماه خود را نشان نمی‌‌دهد. بعد از این مدت تازه می‌‌توان وجود آن در انسان را تشخیص داد. وقتی هم که بفهمند، مشکل شخص تازه با همسر و فرزندش و بقیه آغاز می‌‌شود. اینها آدم‌های بدی نیستند اما خودشان را در یک مهلکه انداخته‌اند. ممکن است در ابتدا ساده به نظر برسد اما وقتی گرفت، همه را مبتلا می‌‌کند؛ زنی اگر مبتلا شود، بچه‌اش هم مبتلا می‌‌شود. نسل از بین می‌‌رود. فاصله ما با نسل بعدی، جوان‌های امروز ما هستند. اگر این فاصله از بین برود، ما، فرهنگ، تمدن و همه چیز از بین می‌‌رود. زمانی بود که طاعون می‌‌آمد و ملتی را از بین می‌‌برد. اگر در شهر سوخته ببینید، می‌‌بینید که آنها از بیماری مردند. شوخی نگیرید.

 

اما من می‌خواهم از این مطلب استفاده کنم. امروز در خبرها (در نواری که گوش می‌‌دادم و چند سال از انتشار آن گذشته است)، شنیدم شخصی که واکسن بیماری فلج اطفال را کشف کرد و ساخت، تصمیم گرفته با همان شوق و ذوق، واکسنی را برای ایدز پیدا کند و حتما هم موفق خواهد شد. اما به نظر من، ایدزی هم وجود دارد که ما با آن کم آشنایی داریم. آن ایدزِ روانی است. یعنی آلوده می‌‌کند، بدون اینکه ما متوجه شویم. تا مدت‌ها هم اثر آن را نمی‌‌فهمیم. آن ایدز روانیِ کشنده ازبین‌برنده، چیزی نیست جز منفی‌بافی و غرولند. ملتی که در دامان منفی‌بافی افتاد، چه حق داشته باشد، چه نداشته باشد، چه درست باشد، چه غلط، منفی‌بافی مثل ایدز است، اولا تا زمانی که عمیقا به آن مبتلا شوید و به آن عادت کنید، متوجه آن نمی‌شوید و وقتی هم عادت کردید، یأس شما را فرامی‌‌گیرد. وقتی یأس، ملتی را فراگرفت، دیگر کار نمی‌‌کند. همان‌طور که جوان‌های ما حدِ فاصل ما تا نسل بعدی و تضمین‌کننده بقای یک ملت و فرهنگ هستند، کار ما به عنوان یک بشر، فکر و اندیشه ماست که باید تداوم پیدا کند.

 

کسی که منفی‌بافی می‌‌کند، کسی که غرولند می‌‌کند و مایوس است، مغزش متوقف می‌‌شود. همواره به دنبال توجیه است. از او می‌‌پرسند که چرا کار نمی‌کنی؟ می‌گوید مگر آنهایی که کار می‌‌کنند کجا را گرفته‌اند! می‌‌گویند چرا دنبال درآمد نمی‌‌روی؟ می‌‌گوید آخرش توی یک وجب خاک ما را می‌‌خوابانند. می‌‌پرسند چرا دنبال ایده نو نمی‌‌روی؟ می‌‌گوید فعلا همین کارم را انجام می‌دهم. هرچه به او بگویی، دلیلی برایت می‌‌آورد. این دشمن مدیریت، خانواده، شرکت، شهر و کشور است. دشمن ملت‌ها و فرهنگ‌هاست. فرهنگی که شادی از آن برود و یأس و غرولند به جای شکرگزاری بیاید، محکوم به شکست است.

 

اجازه بدهید داستانی را برایتان تعریف کنم. آقایی بود که مسافرکشی می‌‌کرد. از او پرسیدم چرا خوشحالی؟ این چیز بعیدی در این جامعه است! گفت آقا خدا را شکر! الان سطل زباله‌ها را نگاه کنید، قدیم‌ها سطل زباله به این زودی پر نمی‌‌شد. این زباله‌ها نشان‌دهنده میزان مصرف ماست. ما چه را مصرف می‌‌کنیم؟ من خودم کودکی‌ام به خاطرم هست. من در کودکی این‌قدر مواد غذایی مصرف نمی‌‌کردم. هر روز برنج و گوشت نمی‌‌خوردیم. تابستان که آب‌دوغ‌خیار بود و پروتئینش هم با گردو تامین می‌‌شد؛ در نهایت خامه‌ای هم در آن می‌‌ریختند که خیلی هم بعید بود. تازه در گذشته خامه پاستوریزه هم نبود. ما هم تندرستیم و مغزمان هم درست کار می‌‌کند. در قدیم این همه مصرف غذا نبود. بچه‌هایی که من در مدرسه یادم هست، بچه کنار دست من گوشش آنقدر چرک داشت که چرکش می‌‌ریخت بیرون و ما می‌‌دیدیم؛ اما الان فرهنگ و بهداشت خیلی بهبود پیدا کرده است. آیا ما بابت اینها شاکریم؟ نه، غر می‌‌زنیم!

 

ممکن است خیلی‌ها بگویند آقای معظمی تو نفست از جای گرم درمی‌‌آید، کانادا زندگی می‌‌کنی و از دل ما خبر نداری. هر کسی به اندازه کافی دلیل و بهانه برای غرزدن دارد. هر وقت اراده کنید می‌‌توانید دلیلی پیدا کنید که غر بزنید و ناشکر باشید. در دلِ بدترین خبرها می‌‌توانید دلیلی پیدا کنید که خدا را شکر کنید و شاد باشید. اما این انتخاب من و شماست که چطور فکر کنیم. بله خیلی مشکل‌ها و فشارها ناخواسته هستند و ما هم تسلطی بر آنها نداریم، اما باید یاد بگیریم که با دل خونین، لب خندان بیاوریم. مثل چنگ نباشیم که یک زخمه به آن بزنند، صدایش همه دنیا را پر کند. باید اقتدار انسان‌بودن خودمان را نشان دهیم و جالب است که اگر این روش را انتخاب کنیم، دچار ایدز روانی نخواهیم شد و زندگی‌مان نجات پیدا می‌‌کند.

 

ما اختیار داریم، بیش از آنچه تصورش را بکنیم (در سمینار راز چراغ جادو و سمینار چرا چشم‌ها را باید شست…، اینها را مفصل شرح داده‌ام). کسی که غر می‌‌زند، تمام توجهش به نکات منفی است. اسیر شده است، اصلا دلش هم بخواهد نمی‌‌تواند به این راحتی بیرون بیاید، چون چیزی جز منفی نمی‌‌بیند. «پیش چشمت داشتی شیشه کبود/ لاجرم دنیا کبودت می‌‌نمود.»
آن ایدز، همین شیشه تیره منفی‌بینی است. در خودت، همکارت، بالادستی‌ات، زیردستی‌ات، زمین و زمان همه‌اش منفی می‌‌بینی. دلیلش هم این است که در شرایطی که من و شما می‌‌توانیم غر بزنیم، می‌‌توانیم کسانی (ولو معدود) را بیابیم که شاکر، موثر و موفق هستند. حالا بگذریم از اینکه اگر شرایط فعلی‌مان را با گذشته مقایسه کنیم، می‌بینیم خیلی جای رشد داریم. خودتان را جای پدر و مادری بگذارید که در زمان آنها پنی‌سیلین نبوده است؛ ببینید که چقدر برایشان سخت بوده که فرزندشان جلوی چشمشان آب می‌‌شده است. خودتان را جای کسی که عزیزی را در سی‌سی‌یو دارد و نمی‌‌داند زنده می‌‌ماند یا نه، بگذارید. پدر و مادر بچه‌ای که خودکشی کرده…

 

افرادی هستند که نقص عضو دارند، سرش درد نمی‌‌کند، پایش درد نمی‌‌کند، بلکه پا ندارد، دست ندارد. در یکی از سمینارها که فکر کنم در شهر یزد بود، دو برادر آمدند که خیلی هم شبیه هم بودند. یکی‌شان هم دستش کوتاه بود و هم انگشتانش کافی نبود. من گفتم او چگونه گذران زندگی می‌‌کند. با همان دستش دوربین عکاسی‌اش را در دست گرفت و از ما عکس گرفت. خود من وقتی انگشت کوچکم درد می‌‌کند، حوصله ندارم. با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام/ نی که چون زخمی رسد، آیی چو چنگ اندر خروش…

 

زندگی‌کردن را یاد بگیریم. من تعجب می‌‌کنم که ما سرگذشت انسان‌های بزرگ را در احادیث مذهبی و کتاب‌ها و داستان‌ها می‌‌خوانیم و همیشه هم آنها را تحسین می‌کنیم. می‌‌خوانیم که فلانی موقع انتخابات بچه‌اش مرد ولی ادامه داد و برنده شد. امروز داستانی را درباره خانمی که با همسرش با پنج‌هزار دلار سرمایه، یکی از سیستم‌های لوازم آرایشی را آغاز کردند و اکنون هم بسیار مشهورند، گوش می‌کردم. روزی که شرکتشان را درست کردند و خواستند کار را شروع کنند، شوهرش سکته کرد و مرد، در حالی که کار بزرگی در دست شوهر بود. فکر می‌‌کنید که چه اتفاقی افتاد؟ خانم در مراسم ختم داشت فکر می‌‌کرد که کار را ادامه دهد یا نه. دوستانش به او می‌‌گفتند که تو دیگر یک ورشکسته‌ای. پسر بزرگش آمد و گفت من کار پدر را انجام می‌‌دهم؛ بلد نیستم اما یاد می‌‌گیرم. آنها اکنون یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های لوازم آرایش در دنیا هستند. یاد بگیریم من و شما هم همین‌طوریم. البته ما می‌‌توانیم غر بزنیم. می‌‌توانیم هزار دلیل بیاوریم که حق با ماست. به قول یکی از بزرگان، آنهایی که می‌‌گویند می‌‌شود و آنهایی که می‌‌گویند نمی‌‌شود، هر دو راست می‌‌گویند. هرچه که بگویید. ما می‌‌توانیم. این قدرت را داریم که در دل شادترین مسائل یک ایراد و در دل تیره‌ترین مسائل، یک موضوع را برای شادتر زیستن پیدا کنیم. انتخاب با من و شماست. تصمیم بگیریم. آنی که به نفع ماست.

 

من مطمئنم برای ایدز تا چند سال آینده درمان‌های موثری یافت خواهد شد، بشر بسیار توانمند است و با وجود همه محدودیت‌ها راهی خواهد یافت؛ اما مطمئن نیستم که برای ایدز روانی به این زودی‌ها دوایی کشف بشود. دوایش دست من و شمایی است که امروز تصمیم بگیریم شاد زندگی کنیم، از تیره‌ترین چیزها، چیزی را برای شاکربودن و شادبودن بیابیم. سرمان را بالا بگیریم. آدمی مثبت، موثر و موفق است که می‌‌تواند تغییر کند. اگر راهی باشد، آن راه از خانه شما و خود شما (و نه بیرون و نه در اداره و نه در رئیس شما و نه در هیچ قدرت دیگر) شروع می‌‌شود. قدرتی که تو برای تغییر و ایجاد تغییر در خودت و دیگران داری، هیچ کس دیگری ندارد.

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در امید و خطر است

با چرخ مکن حواله، که اندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است!

 

دلی شاد و لبی پرخنده برای شما آرزو می‌‌کنم.

 

Source link

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.